گاه نوشت های یک بامبوی خوشحال

آخرین مطالب

۱۴ ابانماه

۱۴
آبان

۱. اکبر گلپایگانی در گذشت. حنجره ی کم نظیری داشت و بینهایت زیبا و با احساس میخوند. مافیای لطفی-ابتهاج اجازه ندادن امثال گلپا و ایرج و..‌ نغمه سرایی کنن و بسیار گوشه گیرانه و مظلوم، فراموش شدند‌ . صداش جادویی بود و حس داشت. روحت شاد .

۲. برای بار هزارم: متنفرم از بخش اطفال و کار برای بچه ها. عذاب میکشم.

۳. کتابخونه مرکزی جمع شد و فردا میرم کمدم رو تحویل بدم‌ . جای دنجی بود و لحظات قشنگی از این۶ سال رو در اونجا گذروندم. 

۴. ساختمون خوارزمی خیلی شیک و بزرگه اما سالن مطالعش به دلم نمیشینه‌ . فعلا مدتی اجبارا میرم اونجا اما بزودی هجرت میکنم به بیمارستان امام رضا. 

۵‌. تکمیل ظرفیت اومد و جراحی شیراز ۲نفر میخواد. نمیشه بگن چون پسر خوبیم و شبا زود میخوابم  من یکیشون باشم؟ 

۶. یعنی هیچ دختر ایسلندی ای پیدا نمیشه که بخواد با یک جوان رعنای آریایی متعهد ازدواج کنه؟ 

تباها .

۷. یک گوگولی رو فرستاده بودن هم اتاقیم بشه، نیم ساعت وایستاد و فرار کرد :))) 

۸. کاش میشد یکسری خاطره ها، یاد ها، آهنگها و افراد رو فراموش کرد کلا. یا مثلا میشد مغز کوچیکم رو در بیارم، بندازمش در هیپوکلریت سدیم غلیظ و کلرهگزیدین تا قشنگ خالی بشه ذهنم. 

۹. یک داف! ابسه کرده بود و سریع السیر گرافیش رو اوکی کردم که درد نکشه. اسمش زینب بود. پناه بر خدا. زینب ها در تصورات من ادمهایی محجبه و مذهبی بودن همیشه.

۱۰. میو🥺 حال ندارم.

  • بامبوی خوشحال

۱. واقعا نمیدونم چرا کوکی خوب پیدا نمیشه اینجا. گرون و بدمزه. کوکی باید مزه ی زندگی بده . انگار همشون با بی حوصلگی درست شدن. انگار قنادشون یک ادم بی حوصله ی خشک بوده که با شوهرش دعواش شده وبا عصبانیت خمیرشون رو مخلوط کرده و موقع ریختن در قالب فحش خواهرومادر داده و درجه ی فر رو تنظیم کرده. کوکی باید مزه ی زندگی بده:(

۲. بعد چندماه سلف پردیس نهار میخورم.وارد که شدم صف طولانی ای از ترمکها برای غدا ایستاده بودن‌ . برای اینکه نامحسوس سنت حسنه ی اعتراض رو بهشون یاد بدم، رفتم دم پنجره ی تغذیه و داد و بیداد کردم که چه وضعشه هرروز انقدر شلوغه و وقت مارو تلف میکنین و.. (با اینکه بار اولم بود بعد چندماه میرفتم:) )

۳. دوست دارم لپ یه سری ادمهارو بکشم و اینکه نمیتونم خیلی بده. 

۴. عجیب ترین صحنه ی چندماه اخیرم این بود که یک خانم رزیدنتی هست که روی روپوشش چادر میپوشه :))) واقعا پناه بر خدا. 

۵. من وقتی کسی رو دوست داشته باشم سعی میکنم همه جوره به حرفاش گوش کنم و این خوب نیست :( چیز اشتباهی رو استاد راهنمام گفت و صرفا چون دوستش دارم یک هفته از کارم متوقف شد تا به این چیز اشتباه بپردازم با اینکه میتونستم ایگنور کنمش . البته دیگه جرئت نمیکنم از کسی تعریف کنم:)) ثابت شده اونایی که ازشون تعریف میکنی پتانسیل بالایی در ناامیدکردنت دارند.

 

۶. دلم میخواد کسی برام نامه بنویسه و پست کنه و نامه بنویسم و پست کنم. باید تجربه ی جالبی باشه انتظار برای نامه و منتظر پاسخ بودن‌:)

۷. واقعا چی توی سرتون میگذره که به لبهای دختر ۱۰ساله رژ میمالین؟ بزار بچگیشو بکنه.

۸. احتمالا شنبه بخشی از پایان نامم تست بشه و امیدوارم گند نزده باشم. کااش.

۹. حالم خوش نیست ولی دارم ادامه میدم. عزت نفس و اعتماد به نفسم چاقو خوردن و آغشته به خونن.

۱۰. سه تا دختر داشتن فرود برگ زرد چنار رو تماشا میکردن وبا پایین اومدنش ذوق میکردن. دوست داشتم برم بهشون جایزه بدم‌ ‌‌.

۱۱. مشهد ۹شب به بعد میشه شهر مرده ها. ساعت ۱۰ که به خوابگاه برمیگردم همه جا بستست وهیچ پیاده ای جز من در خیابون نیست . بی احساسای خسته .

۱۲. امشب بعد یکماه میخوام دوستام رو ببینم و خوشحالم. گرچه عذاب وجدان تایم رو دارم‌.

۱۳. یعنی میشه؟

  • بامبوی خوشحال

سه کلمه

۰۶
آبان

تمرکز، استمرار و صبر .

  • بامبوی خوشحال

نمیگذره.

۰۲
آبان

تا اطلاع بعدی تمام فحشهای ک دار عالم رو تقدیم میکنم به تمام پایان نامه های دنیا. مدام بهم اضطراب وارد میکنه و نمیزاره درس بخونم. بنا گذاشتم از اول آبان از صبح زود درس بخونم که بتونم شبها به پایان نامه بپردازم اما جسمم نتونست دیشب. کار سختی نیست ولی طول میکشه. به شرطیکه هرشب ۸به بعد انجامش بدم تموم میشه و به درسم لطمه ای وارد نمیشه اما انقدر خسته میشم که واقعا دیگه اندامهای بدنم توانایی روی صندلی نشستن رو ندارن. همینجوری پیش بره میشم وال کوژپشت از بس خم میشم و همچنین غذا میخورم.

امروز رو تصمیم گرفتم بمونم خوابگاه و درس نخونم تا به کارهای پایان نامه بپردازم . عالی پیش نرفت که هیچ، کلی هم غصه خوردم. تمام غصه های عالم رو امروز خوردم. کلی اورثینک کردم و سردرد گرفتم. 

خدا لعنت کنه اون استاد لعنتی رو که رفت ازینجا و من اینجوری شدم. از طرفی چیشد که مجددا موضوع سخت برداشتم؟ 

چرا جلو نمیره این پایان نامه؟ 

فردا هم کلاس ایمپلنت دارم هم نوبت ارتودنسی. یکیشون رو باید نرم. 

۲. رادیو رو شروع کردم و پناه برخدا. خیلی سخته.همش فیزیکه😐 از پنج فصل هیچی نفهمیدم. اگه ضریب دو نبود حذف میکردم این لعنتیارو. همه از ضایعات مینالن اما یاد گرفتن ضایعات برای من واقعا آسونتره خیلی از فیزیک. پایین ترین درصد کنکورمم فیزیک بود(و دینی و زبان)

مهم نیست. بالاخره آدمش میکنم رادیو رو. 

 

۳. کاش خدا یه حالی میداد . یه اتفاق یا خبری که شرایط رو کمی تسهیل کنه. ولی خب خدا صبرش زیاده. تخمه میخوره و مشتاقه ببین هرروز چکار میکنم و تا کی دووم میارم . 

۴. به دلایل زیادی که کمتر کسی میدونه، خیلی سختیهای بزرگی رو متحمل شدم از بچگی ولی تلاشمو کردم والبته خدا هم کمکم کرد. 

مدتیه از خودم میپرسم آیا واقعا ارزششو داشت این همه عسرت؟  

شاید یک پرستار یا دامپزشک یا معلم میبودم خوشحالتر بودم. ها؟ 

من معنی این سختیهای خاص خودم رو نمیفهمم. نمیفهمم که چرا ظرف چندماه انقدر زندگیم سخت تر شد و درمونده تر شدم. "مفلوک" کلمه ی مناسبی باشه شاید .

خسته شدم از "خیره" شنیدن ها. اصلا من نخوام جبرگرا باشم باید کی رو ببینم؟ چرا یه بار خیرها در چیزهای قشنگ نیست؟ یک شمشیر فرو کنم به بدنت و بپرسی چرا زدی و من بگم خیره. هه:)

۵. کاش میتونستم ازین کشور لعنتی برم برای همیشه. کاش هنوز که جوونم میشد. حیف که نمیشه‌ . خیره ایشالا.

  • بامبوی خوشحال

شبیهشم :)

۳۰
مهر

دکتر عشقپور استاد جراحیه . دونفر بنابه دلایلی تابحال گفتن که اخلاقم مثلشه. امروز که بخش ایمپلنت نشسته بودم،  رزیدنت اومد گفت استاد فلپ زدم، دریل کنم؟" و با هم‌چشم در چشم شدیم و خندمون گرفت :) خلاصه که انگار‌ شبیهشم. کاش یه روزی بشم شاگرد و همکارش. 

 

پ.ن: کافه ای که اکثرا‌میام ، خانم باریستای خفنی داره‌که همیشه خندونه. امروز خیلی تاریک و اخمو بود. گفتم خانم این چیزکیکادو خودتون پختین؟ با اخم گفت نه من باریستام فقط. گفتم اخه خیلی خوشمزن باورم نمیشه کسی دیگه جز شما پخته باشش :)

نیشش باز شد و شاید رسالت امروز من همین بوده باشه .

  • بامبوی خوشحال