گاه نوشت های یک بامبوی خوشحال

آخرین مطالب

درهم

۱۴
اسفند

شرایطم انقدر درهم شده که تتمه امید باقی مونده رو با تن نحیفم محکم به آغوش کشیدم و غولی از نشدنها و موانع و ناامیدی ها سعی دارند چاقوشون رو فرو کنن و ناک اوت بشم. به خودم قول داده بودم تا روز آخر کم نیارم و امیدوارم همینطور باشه . ولی به شرطیکه روح و جسمم همراهیم کنند و رفیق نیمه راه نباشن. که مجبور نباشم بخاطر روانم بیخیال همه ی ارزوهای دور و دیر بشم . محصور وضعیتی چرک و تاریک شدم و روزگارم بوی گربه ی مرده میده و شبیه فحش خواهر-مادره. در اولین فرصتی که پولی به دست بیارم یک اره برقی تیز میخرم و هرکسی که گفت " زیادی بدبین و تلخ و منفی نگری" رو در سه مقطع ساژیتال، اگزیال و کرونال ببرم و جغور بغورش رو نذر کلاغهای سیاهپوش گرسنه کنم.

  • بامبوی خوشحال

اسفند

۱۲
اسفند

۱. مدتیه اصلا خوب نیستم در همه ی کارها. مسببش؟ احتمالا پایان نامه ی لعنت الله علیه ‌. هرچی دیرتر دفاع کنم بدتر و سخت تره کارم. البته اگه بتونم دفاع کنم. قلبم از ساعت ۴ عصر که میشه، شروع میکنه به لگد زدن و مجبور میشم پرانول بخورم. من از درسها هیجوقت خسته نبودم اما این پایان نامه انقدر درگیر میکنه ذهنم رو که نمیتونم تمرکزی برای به خاطر سپردن کتابا بکنم. 

اینجا نه کافه هست نه رستورانی که مثل چندماه قبل برم از طریق پرورش شکم یکم تنوع ایجاد کنم. امروز اومدم دانشکده و احمدآباد و قدم زدن و کافه اومدم. ساعاتی در دوز گوشیم رو خاموش میکردم که اسوده تر باشم اما از بس مادرم زنگ میزنه و نگران میشه که دیگه نمیتونم این کارو بکنم.  شام فقط هویج پخته و کدو و گوجه و خیار و بروکلی میخورم فقط. 

 

۲. بنظر من ایدئولوژی ها و عقاید صرفا مخدرهایی هستن برای دووم اوردن در اوضاع و البته توجیه کردنشون. وگرنه این جهان مزخرف تر از ایناست که بشه توجیهش کرد.  خیلی دوست دارم آمورفاتی رو با تمام وجودم معتقد باشم اما عمیق نیست. فقط میدونم باید پناه برد به مستی. انتخاب خودته که مست چی باشی فقط. 

۳. این دنیا خاکستریه. مشکل اینه ذهن دنبال سیاه یا سفیده ولی اکثر چیزها خاکستری هستن. اینجاست که پسوند "ترین" حذف میشه از زندگیت و ۶۷ درصد راه ارام زندگی کردن همینه بنظرم .

۴. از همون اول که دیدم با چه ادمهای بدردنخوری طرفم، از حضور در جشن فارغالتحصیلی انصراف دادم . هفته ی پیش استادم زنگ زد که چرا اسمت نیست و بخاطر من شرکت کن و نتونستم روی حرفش چیزی بگم. ولی میخوام شاگرد بدی باشم و همچنان شرکت نکنم. این جشن برای من حس خوبی به ارمغان‌نمیاره.‌خسته ام .‌حتا یه جشن ساده هم میتونه ساعت خوابمو به هم بریزه. خسته ام ازین دانشگاه و برنامه هاش. من هیچوقت شبیه هیچکدومشون‌نبودم. 

۵. دلم برای دندون کشیدن تنگ شده. برای اون لحظه ی با شکوه که صدای پاره شدن pdl دندون میاد. واسه اون بخیه زدنهای ته دهان و واسه اون سوزنگیر های کهنه و تابدار دانشکده. 

۶. فکر کنم از دبستان بود که دیگه‌گریه نکرده بودم. تا اینکه اسفند پارسال ساعت ۴ عصر توی خیابون فرامرز گریه کردم. الانم اسفنده و دلم‌ میخواد گریه کنم ولی نمیتونم. 

۷. کاش حرفی برای‌ گفتن داشتم و یه پادکست میساختم. یا‌کانال یوتوبی میداشتم یا حتا کتابی مینوشتم. ولی بی هنر و تهی هستم .

۸. موهای من مثل روباه قطبیه. با تغییر آب و هوا رنگشون تغییر میکنه. یه وقتایی کاملا  تیره است و یه وقتایی بورِ بور میشه. امروز ازون روزا بود که کله زرد بودم. 

۹. کاش میشد دکمه ای رو فشرد و برای ساعاتی موقتا گربه شد . ادم بودن خیلی سخته واقعا.

۱۰ . خدا همیشه منو با سختیهای شدید ازمایشم کرده. بسه دیگه عزیز من.یه بارم با پول زیاد امتحانم کن. با پریچهرها امتحانم کن شاید خوشت اومد عزیزمن. باز خوبه خدایی هست که همه چی رو بندازیم گردنش و طلبکار باشیم :) و اینکه جدیدا خیلی صبوره.قبلنا واسه یکی دو تا سیب از بهشت مینداخت بیرون.

۱۱.خاک بر سر این شیخ‌های عمان بکنن واقعا. یعنی هیچکدومشون یک داماد جنتلمن نمیخوان؟

  • بامبوی خوشحال

تقریبا دارم مطمئن میشم که مادرم داره آلزایمر میگیره . اصلا شبیه ادم چندسال قبل نیست. از بس حرص خورد و توی خودش ریخت و دم نزد و تحمل کرد . از زندگی ابنجوری  بدم میاد. از زندگی ای که مادرت سرحال نباشه. از خودم بیشتر بدم میاد . اینهمه سال سختی کشیدم و از وقتی یادم میاد با کتابهای نچسب کشتی گرفتم و همه ی ابن سالها اطرافیانم مراعاتم رو کردند، هوام رو داشتن و من اصلا نتونستم وظایفم رو بجا بیارم. من نه تونستم وظیفه ی فرزندی خودم رو به جا بیارم، نه وظیفه ی برادری و نه وظیفه ی عمو بودن. همیشه تنها بودم و فکر میکردم ترکیب برنده خودمم. شعورم نمیکشید تکیه گاه باشم برای خانوادم.البته که توانم هم کم بود. 

انقدر اینده تاریک و ماته که نمیدونی . شدم مثل لیموشیرینی که دیگه شیرین نیست. تلخ.  آزارم میده همه چی . با بغضی تیغ دار نمیشه درس خوند.نمیشه دیوونگی کرد .خیلی چیزهارو نمیشه تونست . شاید واسه دقایقی فرار از همین نشدناست که اون پسره امشب اومده بود مزه بخره و بال مرغ دستش بود . 

مادرم میگفت بعد ازمونت با کسی که دوست داری ازدواج کن . مادرم تمام پولهاش رو میده و کلی خرت و پرت خرید کرده . مادرم حواسش نیست که من بلد بودن رو نمیتونم. مسئولیت رو نمیتونم. توانم محدوده و نمیتونم مسئولیت جدیدی قبول کنم. کسیکه فرزند و برادر خوبی نبوده همسر خوبی هم نمیتونه باشه. نوبتی هم باشه باید بره ته صف. مادرم دلش عروسی و شادی میخواد. تشریفات میخواد. حقشه که میخواد چون کلی سختی کشیده و تحمل کرده. اخرین عروسی بچش سال ۸۴ بوده. من ولی نمیخوام و نمیتونم. من حتا زورم به چهارنفر گره گوری پایان نامه ام هم نمیرسه. استادم گفت نتایجش خیلی خفن شده و میشه گفت بهترین پایان نامه ی دانشکدست. ناراحت شدم و باهاش خیلی بد صحبت کردم. چیزی نمونده بود فحش بدم بهش. خوب بودن و مقاله شدنش بخوره توی سرت زنیکه ی خفن. به من گفتی دوماهه جمع میشه . لعنت بهتون که سر کم ارزش ترین و بیخودترین چیز ممکن من باید کله ام نامناسب بشه. یک دختره ی ترم پایینی موضوع مشابه من داره و هرکاری میکنه نمیتونه انجام بده. استادم ازم خواست ایراد کارش رو پیدا کنم. قبول نکردم . پسر پولدار از خود متشکر دانشکده هم نتونست طرحش رو و ول کرد ‌. استادم خیلی پاچه خاری اینو میکرد . همشون نتونستن و من تونستم. ایا خوشحالم؟ نه. متنفرم از هرچیزی که من رو به پایان نامه و هوش مصنوعی و مقاله مرتبط میکنه." به ده راه نمیدانش، سراغ خونه ی کدخدارو میگرفت" خود منم! هوای ننش رو نمیتونست داشته باشه و دنبال هوش مصنوعی بود‌ . 

کته هام اخیرا مثل خودمن. خیلی سفت و البته شور. برای خوردنشون باید مثل رضا براهنی چینه دان داشته باشی. به افسانه و علی گفتم یادتونه میگفتین شخصیتم شبیه چندلر بینگه؟ ولی حالا حتا شبیه اون پیرمرد مجرد طبقه پایینی چندلر هم نیست:) گفت درعوض "جاافتاده و پخته" شدی. نمیخوام. 

کم جانم عزیز من. دلم هیچی نمیخواد. 

 

  • بامبوی خوشحال

۱. دیشب حوالی ساعت۸ یک سری تصمیمات مهمی گرفتم و بلافاصله شروع کردم که بهشون بپردازم. ساعت ۹ نشده بود که ترمیم امالگام دندون پره مولر دوم راست پایینم شکست و توی دهانم سنگینی میکرد. طوری از جاش کنده شد که عاج دندونم بلافاصله حساس شدن و شروع کردن به تیر کشیدن و تحریک حتا با آب دهان . خداخدا میکردم که اندویی نشده باشه دندونم. تصمیم گرفتم بخکابم و صبح‌زود بیدار بشم‌و به دانشکده برم‌تا اول براکتهای ارتودنسیم رو بردارم و بعدعکس لگیرم و یک فکری به حال دندون مادر مردم بکنم. صبح‌که بیدار شدم برق قطع بود و نه گوشیم‌شارژ داشت، نه آب وصل بود و حتا شوفاژ هم روشن‌نبود. منتظر موندم تا ۱۰ وصل شد و شتابان به دانشکده اومدم. استاد ارتودنسیم نبود و مجبورا با سوند، خودم سیمهارو‌حذف کردم و عکس گرفتم.

عگس رو‌گرفتم و احتمالا به عصب نرسیده ایشالا. علاف و‌منتظر ایستادم‌که ساعت ۴ بشه ببینم استادم قبول میکنه بی نوبت ترمیم کنه یا نه؟ اگه‌نکنه‌میرم کلینیکی بیگانه و احتمالا سمبل کار تا فقط ترمیم کنن و بتونم چهارشنبه سیمهای ارتودنسی رو وصل کنم وگرنه کلا دندونام به حالت نامرتبی‌گذشته ریلپس میکنن.

اینهارو‌گفتم که برسم به این نکته که‌کافیه یه برنامه ای بریزی. از مکان و لامکان اتفاقاتی میفته که بیخیالش بشی. ولی‌مگه‌میشم؟ کور خوندی.

 

۲. وسط اینهمه داستان، دکتر درهمی صدام زده‌میگه" فلانی توی فلان سوراخت فلفل ریختن؟"

گفتم نمیدونم استاد چطور‌مگه؟ میگه اخه تو خیلی تند راه میری انگار فلقل توت ریختن:)) پیرمرد دوست داشتنی :))

۳. باید اعتراف کنم با اینکه اینهمه بیمار داشتم ولی خووم از‌ پروسه ی دندونپزشکی میترسم :)) از تزریقش، از تراشش، از وج گذاشتنش، از نوار بستنش و..  

  • بامبوی خوشحال

بهمن

۲۹
بهمن

۱. این بهمن خیلی ماه خوبی نبود . خسته و ناکافی و کلافه بودم. دور دوم هیچی یادت نیست  و باید بااین حس لعنتی بلد نبودن کنار بیام چون برای همه است و تا آزمون همراهه . جراحی و مالامد بینهایت روز از من گرفتن. من که وقت ندارم ولی مطمئنم اگر کسی تحقیق کنه، ریشه و تبار استنلی مالامد به آخوندهای اسلامی بر میگرده. بس که حرف مفت و بی اساس و تخیلی گفته . 

پایان نامه- لعنت الله علیها- هم قطعی افتاد بعد عید و سعی میکنم بهش فکر نکنم. 

خدالعنت کنه علم الهدارو، شکمم داره همونقدر میشه . 

تنها سرمایه ای که برام مونده ۵ماه زمانه و قدرشو ندونم بد پشیمون خواهم شد . 

معدم باهام قهر کرده و چای و قهوه که میخورم اذیت میکنه .

 

۲‌. خانم میانسالی رو چندباره دیدم که قاب عکسی رو دستش گرفته و در منطقه راه میره که تصویر پسرجوانیه و روش نوشته شده " گمشده" . نمیدونم واقعیه یا نه ولی خیلی سورئال و البته غم انگیزه. آدما میتونن داستانهای خیلی عجیبی داشته باشن. 

 

 

  • بامبوی خوشحال