۱. مدتیه اصلا خوب نیستم در همه ی کارها. مسببش؟ احتمالا پایان نامه ی لعنت الله علیه . هرچی دیرتر دفاع کنم بدتر و سخت تره کارم. البته اگه بتونم دفاع کنم. قلبم از ساعت ۴ عصر که میشه، شروع میکنه به لگد زدن و مجبور میشم پرانول بخورم. من از درسها هیجوقت خسته نبودم اما این پایان نامه انقدر درگیر میکنه ذهنم رو که نمیتونم تمرکزی برای به خاطر سپردن کتابا بکنم.
اینجا نه کافه هست نه رستورانی که مثل چندماه قبل برم از طریق پرورش شکم یکم تنوع ایجاد کنم. امروز اومدم دانشکده و احمدآباد و قدم زدن و کافه اومدم. ساعاتی در دوز گوشیم رو خاموش میکردم که اسوده تر باشم اما از بس مادرم زنگ میزنه و نگران میشه که دیگه نمیتونم این کارو بکنم. شام فقط هویج پخته و کدو و گوجه و خیار و بروکلی میخورم فقط.
۲. بنظر من ایدئولوژی ها و عقاید صرفا مخدرهایی هستن برای دووم اوردن در اوضاع و البته توجیه کردنشون. وگرنه این جهان مزخرف تر از ایناست که بشه توجیهش کرد. خیلی دوست دارم آمورفاتی رو با تمام وجودم معتقد باشم اما عمیق نیست. فقط میدونم باید پناه برد به مستی. انتخاب خودته که مست چی باشی فقط.
۳. این دنیا خاکستریه. مشکل اینه ذهن دنبال سیاه یا سفیده ولی اکثر چیزها خاکستری هستن. اینجاست که پسوند "ترین" حذف میشه از زندگیت و ۶۷ درصد راه ارام زندگی کردن همینه بنظرم .
۴. از همون اول که دیدم با چه ادمهای بدردنخوری طرفم، از حضور در جشن فارغالتحصیلی انصراف دادم . هفته ی پیش استادم زنگ زد که چرا اسمت نیست و بخاطر من شرکت کن و نتونستم روی حرفش چیزی بگم. ولی میخوام شاگرد بدی باشم و همچنان شرکت نکنم. این جشن برای من حس خوبی به ارمغاننمیاره.خسته ام .حتا یه جشن ساده هم میتونه ساعت خوابمو به هم بریزه. خسته ام ازین دانشگاه و برنامه هاش. من هیچوقت شبیه هیچکدومشوننبودم.
۵. دلم برای دندون کشیدن تنگ شده. برای اون لحظه ی با شکوه که صدای پاره شدن pdl دندون میاد. واسه اون بخیه زدنهای ته دهان و واسه اون سوزنگیر های کهنه و تابدار دانشکده.
۶. فکر کنم از دبستان بود که دیگهگریه نکرده بودم. تا اینکه اسفند پارسال ساعت ۴ عصر توی خیابون فرامرز گریه کردم. الانم اسفنده و دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم.
۷. کاش حرفی برای گفتن داشتم و یه پادکست میساختم. یاکانال یوتوبی میداشتم یا حتا کتابی مینوشتم. ولی بی هنر و تهی هستم .
۸. موهای من مثل روباه قطبیه. با تغییر آب و هوا رنگشون تغییر میکنه. یه وقتایی کاملا تیره است و یه وقتایی بورِ بور میشه. امروز ازون روزا بود که کله زرد بودم.
۹. کاش میشد دکمه ای رو فشرد و برای ساعاتی موقتا گربه شد . ادم بودن خیلی سخته واقعا.
۱۰ . خدا همیشه منو با سختیهای شدید ازمایشم کرده. بسه دیگه عزیز من.یه بارم با پول زیاد امتحانم کن. با پریچهرها امتحانم کن شاید خوشت اومد عزیزمن. باز خوبه خدایی هست که همه چی رو بندازیم گردنش و طلبکار باشیم :) و اینکه جدیدا خیلی صبوره.قبلنا واسه یکی دو تا سیب از بهشت مینداخت بیرون.
۱۱.خاک بر سر این شیخهای عمان بکنن واقعا. یعنی هیچکدومشون یک داماد جنتلمن نمیخوان؟