گاه نوشت های یک بامبوی خوشحال

آخرین مطالب

خسته

۱۶
فروردين

[خیلی خیلی خیلی خیلی خسته ].

  • بامبوی خوشحال

هیچ

۰۹
فروردين

سرمای بدی خوردم و دیروز و امروز از درس جدا ماندم. معمولا کم سرما میخورم. دوتا نوروبیون زدم و نمیدونم چون خودم به خودم زدم انقدر دردناکه یا کلا درد زیادی داره. از معدود دفعاتی که این کارت دانشجویی به درد میخوره همین داروخونه رفتنه. گرفتگی صدام در حدیه که صدام گاهی شبیه چاوشی میشه، گاهی قمیشی و گاهی حمیرا . 

از درسهام به طرز ناامیدکننده ای عقب افتادم . بعد تعطیلات روزهای سخت و پر استرسی رو باید بگذرونم . در جنگ نابرابری شرکت کردم و واقعا به استرسش نمی ارزید .‌ حیف بودم من. پریو واقعا درس گندیه. هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. اینکه استادای پریو همشون عوضی و چاپلوس و دستمالکش بودن هم بی تاثیر نیست .

یک شب رفتم زورخونه ی پهلوون رستم و تماشا کردم. بافتی خیلی قدیمی داشت. آدمهاشون هم شبیه آدمهای الان نبودن. در اتمسفر لوطی گری و داش مشتی بودن قرار داشتن. یکیشون کبابی داست. گفت یک کباب میدم مثل کبابهای سی سال پیش . گرفتم و خوردم اما فکر کنم منظورش ابن بود مواد اولیه اش مال سی سال قبله . 

نور به قبر الهه بباره. این صدا واقعا جادوییه . شبها دلکش و الهه میخونن و من گوش میدم . 

از لذت بخش ترین کارهایی که دوستشون دارم، نگاه کردن و تماشای نقاشی هاست . به لطف گوگل و پینترست، کلی نقاشی از سبکهای مختلف میبینم و به طرز ناشیانه ای لذت میبرم . 

سالهاست که خودم تمیز میکنم، میشورم، غذا میپزم و لباس میشورم اما وقتی مادرم یا زن دیگه ای میپزه یا تمیز میکنه، صد و هشتاد درجه فرق داره . زنها واقعا با عشق کار میکنن حتا اگر بی حوصله باشن .

من بچه دبستانی که بودم عاشق لیلا حاتمی بودم. فکر کنم شصت هزار باری دلشدگان رو تماشا کردم . جالبه بعد اینهمه سال هنوز هم قشنگ و کراشه .‌

دلم میخواد که فقط بیست روز از زندگیم رو بدون دغدغه و استرس چیزی، بگذرونم و رها باشم . اما هیچوقت چنین موقعیتی پیش نیومده و از وقتی که یادم میاد مثل یک مورچه در رفتن و رفتن بودم.

  • بامبوی خوشحال

سالِ ۲

۲۷
اسفند

۱. این سالی که در حال پایانه، سال خاصی برای من بود. سالی بود که مشت و لگد های بسیاری خوردم . ۴۰۲ از اون سالها بود که اگر عمری باشه حتما در روزگاران بعد، ازش یاد میکنم . مشت و لگد خوردم، ته کاسه ی امید رو لیسیدم و لنگان و مجروح و خسته ادامه دادم . مطلقا هیچ چیزی طبق برنامه ریزی های معمول (و نه ایده آل ) پیش نرفت . کلا امسال برای من سرکنگبین صفرا فزود . دیگه خسته تر (و احتمالا پوست کلفت تر) از اونی هستم که ناراحتشون باشم. فدای سرم که رابطه ام کار نکرد، فدای سرم که استریت نشدم، فدای سرم که از کار کلینیکی و درآمد خوب گذشتم‌. فدای سرم که دوتا پایان نامه من رو تا حد جنون رسوندن و هنوز تموم نشده. فدای سرم که از دوستانم و از کوه و طبیعت و کتاب و شعر دور شدم. فدای سرم که اعتماد به نفسم مثل سیگاری دود شد . فدای سرم. تنهاتر از همیشه شدم و البته با خودم دوست تر. یکجایی هست که چاره ای نداری جز اینکه خودت رو بغل کنی و قربان خودت بری. خودِ افتادم رو بلند کردم. میگفت "فقط یک اُفتاده شکوهِ بلند شدن رو می‌فهمه" .
سال سختی بود ولی نه سخت ترین.

 

۲. من رسیدم به جایی که مواردی رو به عنوان تقدیرم پذیرفتم و بیخیال دست‌وپا زدن بیهوده در مقابل چیزایی که از کنترلم خارجه شدم.
مجبور بودم و مغلوب .
در دنیا و زندگی من خواستن(و خاستن) توانستن نبود .  خواستن من برابر روزگار، طبیعت سرنوشت، خواست خداوند یا تصادف بی ارزش بود.
میگفت "یک جایی از بلوغ روانی، ظرفیت پذیرش تقدیره بی گلایه و تلخی و تن دادن به چیزی که بهت مقدر شده با لبخندی؛ چرا که نیک یا بد این سهم توئه از زندگی" . و منم تایید میکنم اجبارا و ناچارا.

 

۳. برای سال جدید هدف و چشم انداز خاصی ندارم. خوشحالم بابت نو شدن سال البته ولی احتمالا " روز به روز" برم جلو کمتر اذیت باشم یا لااقل راحت تر کنار بیام .

 

  • بامبوی خوشحال

از ورژن خشن و عصبانی خودم بدم میاد. همیشه خانوادم سرکوفت میزنن که سیاست نداری و باید سیاست داشته باشی و با پنبه سر ببری. 

ولی من ندارم. رک و راست هستم و مجبور باشم با داس سر میبرم نه با پنبه.

 

سه‌روزه یک کلمه نتونستم درس بخونم‌و نا امید و تاریکم.

صبح رسیدم و رفتم سراغ اینکه واقعا سر ببرم. رفتم توی اتاق مدیر گروهشون، شروع به داد و بیداد کردم و کوتاه نیومدم. عصبانی باشم از عمرو بن عبدود هم خشمگین تر‌ میشم. اومد التماسم رو کرد که بریم بیرون صحبت کنیم. با خودش و مدیر گروهش رفتیم محوطه ی پزشکی و اکنجا خواست مثلا تلافی کنه اما نتونست. اونقدری عصبانی بودم که نتونست .

احساس بدی دارم . امیدوارم آدم نکشم واسه این پایان نامه :))

فعلا موقتا مشکل حل شد فکر کنم. 

احساس بدی دارم ولی چاره ای نبود. از خودم بدم میاد . ترم پایینی هام ماهی چهل پنجاه تومن پول در میارن و من؟ فرقی با یک انگل ندارم . انقدری احساس گندی دارم که نمیدونی . واقعا وضعیتم مثل اون کلیپ نامجوئه که میگه من حال ادامه دادن ندارم . یا رائفی پور که میگفت خدایا بسه دیگه. 

دارم میرم بازار گلها چند گل با نشاط بخرم و کمی خرید کنم برای دربی. از بازی استقلال لذت نمیبرم ولی خب عشقه دیگه. چه میشود کرد؟

  • بامبوی خوشحال

دورِ کند

۱۶
اسفند

۱. خیلی بد عصبانی شدم و کارهای ناخوشایندی کردم . پشیمان هم نیستم. بعضی اوقات نمیشه محترمانه رفنار کرد با بعضیها. نمیشه احترام بزرگتر رو نگه داشت گاهی اوقات اگر خودشون سعی در حفظ این احترامه نداشته باشند . خوبیش اینه حسابی تخلیه شدم . دیدم جونی نمونده برام؛ کتابها رو ریختم توی کولم و بعد مدت خیلی زیادی رفتم شهر خودم. خونمون شبیه کاروانسرا بود. حدس میزدم البته. کمی خرید کردم و به خونه باغ امدم. تا عید فطر اینجا فقط پرنده پر میزنه. هیچکسی نیست و هوا سبکه. آب و برق داره و گاز نه. بخاری نفتی و هیزمی و برقی هست‌. سرم درد میکنه ولی ایرادی نداره. نیاز داشتم راه برم و بگردم. برم بین سپیدارها و سرم رو نود درجه خم کنم تا نوکشون رو ببینم. چوب انگور بسوزونم و از بوی آتیشش مست بشم. شکوفه های بادوم و زردآلوها رو سرما زده و با نگاه کردنشون یاد چیزهایی میفتم. کمی گشتم و گل سنگ و لاله و بنفشه دیدم . زیاد نمیتونم اینجا بمونم اما برای مدتی باید سعی کنم به طبیعت بپیوندم و آرام باشم . 

۲. زنها به طور کلی موجودات خیلی بهتری هستن. گاهی گرهی که چند نره غول با چنگ و مشت نمیتونن باز کنند رو ، یک زن با لطافت و زنانگی خودش به راحتی باز میکنه . استادم تونست گندی که زدم رو بشوره.  بی دلیل نیست که شاعر میگه " دخترا خیلی آس هستن، انسانای خاص هستن" . 

۳. اینکه گاهی اتفاقی میفته و میگی حس ششمم بهم گفته بود چنین چیزی رو، در واقع حس ششم نیست. اورثینک زیاده که ذهنت همه ی حالات مختلف رو بارها بررسی کرده و درگیرش شدی .

۴. نمیدونم چند درصد لوند بودن به زیبایی و چند درصدش به رفتار یک شخص بستگی داره ولی بعضیها خیلی لوند هستند حتا با ابروهایی کلفت تر از خمینی .

۵. بعد مدتها کافه ی نیما رفتم . دخترکی تین عیجر با موهای کوتاه آبی با صدای خوشی به زیبایی مینواخت و میخوند : 

I'm not single
I'm just dating myself
No one knows me better
And it's better for my health
I'm fine
Me  myself and I
Putting in the time 

  • بامبوی خوشحال