گاه نوشت های یک بامبوی خوشحال

آخرین مطالب

۳۱ مرداد

۳۱
مرداد

۱. رتبه ها اومد و دوستانم اکثرشون تک رقمی و دو رقمی شدند . امان ازین جبرهای زندگی که نمیتونی حتا بجنگی واسه آرزوهات. چقدر دورم و دورند.

۲. در حالیکه بقیه خوشحال رتبه اشون هستتد، من چندروزه از سردرد و عصبانیت منفجرم. دختر ۱۷ ساله ای برای عصب کشی اومده بود و در فاصله ی بین عکس گرفتن از دندانش و ظهور عکسش، فایل دندانپزشکی رو قورت داده! فایل وسیله ای شبیه سوزنه که طولش سه سانتی متره. فرستادمص عکس گرفت و داخل معدش بود. مجددا عکس گرفت و داخل روده اش هست. اگر یک هفته ی دیگر خارج نشه باید کولونوسکوپی بشه. ابدا تقصیر من نبود و خودش قورت داده اما چنان حس بدی دارم که نپرس. 

۳. بالاخره یک ماشین کوچک خریدم و تا گلو زیر قرض و بدهی هستم. خیلی خوشحالم ولی ترس دارم. 

۴. تقدیر این بوده که در منطقه ی محروم باشم و به داد هزاران نفر برسم و دلسوزشون باشم. آه ای روزهای آبی، کی میاین؟ فردا میاین؟ فردا می آد؟ 

  • بامبوی خوشحال

۲۱مرداد ۴۰۳

۲۱
مرداد

۱. سرم شلوغ بود. درمونگاه جدید باب میلم نیست و مریضام کمه و نمیصرفه. بخصوص که ماهی ۱۲ تومن کرایه ماشین میدم! حوصله ی کار کردن در کلینیکهارو ندارم. 

۲. دوهفته پیش از خواب بیدار شدم اما کمرم نمیگرفت. ناحیه ی دنبالچه ام درد وحشتناکی میکرد وبه ستتی میتونستم مثل کرم، بلولم و سینه خیز برم. سه روز استراحت کردم و اثری نداشت. به بیمارستان مراجعه کردم و متوجه شدم در خواب، عقرب زرد نیشم زده. پادزهر نزدند و دگزا نوشتند که نزدم. سرایدار درمونگاه تریاک خیس خورده آورد و میمالیدم به دُمَم. نهایتا بهتر شدم. 

۳. دونفر غیردندانپزشک بی شرف رو لو دادم و دستگیر شدند و باید حبس بکشند و دیه پرداخت کنند. امان از جنایاتی که کردند..

۴. یکی از مراکزی که میرم انقدر پرسنلش، مردمش و جوش خوبه که نپرس. هفته ای دو روز میرم و صبحانه رو با پرسنل میخوریم و برای نهار به زور! من رو به خونه هاشون میبرند و مهمان میکنند. انقدر تعارفاتشون جدیه که نمیشه پیچوند .  قوت غالبم انواع انگور و قیصی زردآلو شده. 

۵. امروز وحشتناک سخت بود. هیچ دندونی در نمیومد و ریشه هاشون همچون ذوالفقار علی بود . 

عصبانی بودم و با مردم دعوا میکردم. دختر ۵ساله ی زیبا و نمکی به نام نرگس برای فیشورسیلانت اومد و انقدر خوشگل و گوگولی و خجالتی بود که تمام خستگیهای من در رفت . شبیه انیمیشنها بود.

۶‌. باید اعتراف کنم حس خیلی خوب و تازه ایه اینکه شب برگردی و ببینی چراغای خونت روشنه‌ . این رو مدیون طوطی های پدرسوخته ام هستم. فعلا عوضیند و مثل سگ آلابای گازم میگیرند.

 

  • بامبوی خوشحال

۴ مرداد ۴۰۳

۰۴
مرداد

۱. امدم مشهد و دلم براش واقعا تنگ شده بود .  بسیار بسیار‌گرمه و در شرف مرگم. باورم نمیشه کلی سال زندگی میکردم اینجای خیلی گرم. برادر و مادرم من رو به دانشگده رسوندند و رفتند.‌من هم اسنپ گرفتم و به ویولانژ رفتم. من تظاهر‌کردم به آزمون میرم، اونها هم تصور کردند که آزمون دارم! چه کنم، طاقت خبر بد رو نداشتند . 

حالم خوش نیست و به شدت سنگینم. امروز میتونست یوم الفتح من باشه. چه فشارهایی رو تحمل کرده بودم برای امروز. که نتیجه زحماتم رو ببینم. که نشد‌ . به قول جهان، دیگه جون نیست تو تنم ؛ نیمه جونه، آخریه. امیدوارم برای ۱۴۰۵ بتونم. اگر غم نان بگذاره..

۲. مدتهاست که ۱۲ شب میخوابم و حوالی ۲ونیم بامداد از خواب میپرم و تا صبح خوابم نمیبره و صبح ها خسته هستم. به نگهبان گفتم، گفت که ساکنین قبل از من هم چنین شکایتی داشتند و گفته میشه این پانسون جن داره. از چندنفر دیگه هم پرسیدم و تایید کردند که چنین جیزی رو شنیدن. 

از خنده روده بر شدم. تصورات مردم اینجا خیلی کودکانه است‌. 

البته منکر انرژی منفی نیستم. پانسیون درون درمانگاست و استادی داشتیم که میگفت روزانه صدها بیمار میان و دردها و انرژی منفیشون رو جا میگذارند و میرن و اگر حواستون نباشه تمام این انرژیهارو جذب میکنید‌. ازمون میخواست ارتباطمون با طبیعت محکم باشه و  ذهنمون سیال باشه.

۳.با وجود اینکه با نگهداری پت مخالف بودم اما دوتا طوطی کوتوله خریدم تا تنها و سوت و کور نباشم. طوطی خانم اسمش سیمینه و طوطی مرد اسمش میثمه. فعلا نتونستیم دوستای خوبی باشیم و خیلی بد گاز میگیرند. شارژر لپ تاپم رو هم جویدند . عاشق گربه بودم اما دلم نیومد گربه بیارم. شاید هم آوردم بعدا.

۴. خانم محجبه ای به درمانگاه مراجعه کرد که اسم بیمه اش "ما" بود. همسر روحانی بود و تعرفه ی بیمه شون حتا از نرخ آزاد هم بالاتر بود و همه چی رو پوشش میداد. بعد از استعلام بیمه، برای معاینه ی آقاشون نوبت گرفت از منشیم و برای خودش رفت به درمانگاه دیگری تا دندانپزشک خانم درمانش کنه. 

۵. انقدر اوضاع شبکه به هم ریخته است که باورنکردنیه. چندروز پیش ناراحت شدم و کیبورد رو پرت کردم وسط سالن درمونگاه و هزارپاره شد. هیچی نیست و نمیخرند.دستمال کاغذی، دستکش لاتکس و حتا یکبار مصرف،چوب بستنی! موادی که میفرستند منقضیشده و مال سه چهارسال گذشته است! 

۶. هم دلم میخواست هم تنهایی فشار آورده بود و به راننده ام‌گفتم شام خوردی؟ گفت نه و رفتیم به گرون ترین رستوران شهر و مهمانش کردم و خوش گذشت. 

۷. گیاهی هست به نام هندونه ابوجهل. مردم اینجا جمع میکنن و داخل تشتی میریزند و با پا، له میکنند تا پا بسوزه. میگن اینجوری دیابت درمان میشه!! 

۸. چند بیمار داشتم که اسم جدید و جالبی دلشتند: بلبل، طوطی، خوش منظر، دختر، مادر، بابا .

۹. پوپولیست ها با کاپشن و چهره های ساده و فریبنده بازهم مردم رو گول زدند.

۱۰. کافه خراسان تعطیل شده و حیف . 

  • بامبوی خوشحال

۲۶ تیر۰۳

۲۶
تیر

۱. "مجتبی شکوری" . پیشتر تنفرم از این آدم و حرفهای آبکی و به درد نخور رو نوشته بودم. شخصیتی تیتیش مامانی و بازیگر که روانشناسی زرد رو در قالبی جدید بسته بندی کرده و کشته و مرده های زیادی پیدا کرده . نزدیک ده سال پیش، بیسوادی دقیقا در همین مسلک به نام " ایمان سرورپور" خزعبلات مشابهی رو بلغور میکرد و کشته و مرده های فراوانی پیدا کرده بود. کلاش های مدرن.

طرف سالها روی برندینگ خودش کار کرده و خودش رو نخبه، رتبه ۴۸، مکانیک شریف و.. پرزنت کرده و با مدرک مکانیک و علوم سیاسی، چرت و پرتهای آبکی بی تاثیری رو در قالب روانشناسی به خورد مردم داده‌.
حالا بعد چندسال که گندش دراومده و مشخص شده پسر فلان آخوند بوده و سهمیه ای بوده، فاز قهرمانانه برداشته که من قوی و شجاعم و عذرخواهی میکنم که دروغتون گفتم.
تو قوی نیستی، فقط متوجه شدی پته ات رو آب اومده و دست پیش گرفتی که پس نیفتی.
لعنت به همتون سهمیه ای های***
بعنوان کسی که موهای شقیقه اش در آزمون دادن سفید شده از همتون متنفرم. حتا اگر رتبه یک سهمیه تون باشید، بازهم خیلی فرق داره که با استرس برای آزمون درس بخونی یا با خیال راحت که پشتوانه ات سهمیه است. اصلا قابل مقایسه نیست.
بعنوان یک تجربه گر مینویسم که اگر کسی از حرفهای پوشالی و پرعشوه ی این آدم تسکینی پیدا میکنه، نشون دهنده ی مطالعه صفرشه. وگرنه با روزی ربع ساعت مطالعه هم متوجه چرت و مزخرف بودن این آدم و فیلم و برنامه و پادکستاش میشه شد.

۲. برام ماموریت زدند که در اردوی جهادی شرکت کنم. من هم با قاطعیت گفتم نه و به دیارم برگشتم. در عمرم چیزی مزخرف تر از اردوی جهادی ندیدم‌ .
اردوی جهادی و کلا روحیه ی جهادی، تقلیل دادن مشکلات مهم و بزرگ جامعه به راه حل های آبکی و موقتیه. مملکتی که وظیفه اش تامین غذا و دارو، مراقبت سلامت و بهداشت مردمه، کم کاری و دزدی میکنه و فساد و ناکارامدیش رو با شوهای دو سه روزه در قالب اردوی جهادی ، با کلی عکس و فیلم و نمایش در چشم مردم محروم فرو میکنه.
اردوی جهادی مثل توزیع سبدها و اقلام غذایی برای مردمیه که سفرشون با دزدی متولیان کوچک شده و با هزارتا منت و نمایش، کیسه برنج و روغن نباتی و ماکارونی بهشون توزیع میکنند.
برای مردم امکانات، سواد، مطالعه و ثبات اقتصادی رو فراهم کنید تا نیازمند کشیدن دندونشون روی یونیت های سیار جهادی و ابزارآلات پر از عفونت و بیماری نباشند.
اردوی جهادی مردم رو نیازمند، گرسنه و گدا میخواد.

۳. من هیچوقت به حرف بیمار اعتماد نمیکردم و مشاهدات و معاینات خودم رو ارجح میدونستم.
لینک رادیولوژی خراب بود و بالا نمیومد. بیمار که باسواد بود گفت جفت دندونهام عصب کشی شده و من اعتماد کردم و شروع به تراششون کردم تا بریج بسازم. اما حرفش اشتباه بود و من موندم و خراب کاری ای که هرچی فکر میکنم نمیدونم چجوری منیجش کنم. حقیقتا که بسیار سفر تا پخته شود خامی.

۴. آبسلانگم (چوب بستنی معاینه) تموم شد و شبکه گفت پول نداریم بخریم. انواع و اقسام فحشهارو بهشون دادم . پنجاه عدد آبسلانگ قیمتش هفت هزار و پونصد تومنه.
کنترل عفونت یرای من خیلی مهمه. به سرایدار گفتم چرا با وایتکس سطح رو تمیز نکردی؟
گفت شبکه وایتکس نمیخره.
نتیجه اینکه راهش رو یاد گرفتم :)) . دندون بیماران رو میکشم و به جای اینکه برن صندوق پرداخت کنند، میفرستمشون به اندازه ی هزینه ی کشیدن دندان،  ماسک و آبسلانگ و وایتکس و دستکش و.. بخرند .

۵. هفته ی آینده به مشهد سفر میکنم و خوشحال و ناراحتم.
خوشحال برای برگشت به جایی که دوستش داشتم بعد چندماه.
ناراحت برای اینکه باید فیلم بازی کنم که برای شرکت در آزمون رزیدنتی به مشهد میرم تا خانوادم متوجه نباشند که همه چی دود شد رفت هوا و مجاز به شرکت در آزمون نشدم چون اگر میدونستند، سکته میکردند.
به هرحال زندگیه دیگه. شاید باید اینهمه میدویدم تا درس بگیرم که " این نفسی را که نیابم دگر، حیف بود گر به غم آرم به سر"

۶. زن میانسالی با درد و تورم دندون عقل پایین به کلینیک مراجعه کرد. معاینه اش کردم و گفتم جراحی میخواد. ترسید و رفت . مجددا اومد و خواهش کرد که خیلی میترسه‌ و مشکل دیگه اش کلاستروفوبیاست‌ . نفهمیدم ربطش به کار من چیه (اتاقم هم بزرگه) اما اطمینانش دادم و گفتم "مرگ دست خداست، ما دکترا وسیله ایم فقط" و کل جراحی رو در کمتر از ۵ دقیقه تموم کردم(برش بافت، برداشتن استخوان، برداشتن دندان و بخیه کردن)
و وقتی گفتم تموم شد باورش نمیشد تا بالاخره دندونش رو نشون دادم و از خوشحالی بال در آورد . از کیفش کتابی رو درآورد و هدیه داد. نویسنده اش خودش بود و کتاب جالبیه.

۷. از صبح تا ۱۱شب بیرونم و خیلی خسته میشم. با این حال، روزهایی که تعطیلم افسردگی میگیرم و خسته ترم.

۸. سال گذشته یکی از دوستان نزدیکم در حقم نامردی بدی کرد و در کمال پر رویی طلبکار هم بود!
چند روز پیش ، براش درگیری های سنگینی پیش اومده و میتونستم خیلی راحت و ناشناس، هویت و کارهایی که کرده رو منتشر کنم و زندگیش رو از هم بپاشم.
اما نکردم چون از زندگیم حذفش کردم و دیگه دوست من نیست‌ . شاید انتقام حس خوبی باشه اما گاهی بهترین کار، قطع رابطه با اینجور افراده‌ .

۹. خواستم s24 اولترا بخرم اما دوربینش راضیم نکرد. از آیفون هم خوشم نمیاد (نمیدونم چرا) و همچنان نمیدونم چی بخرم. دوربینش رو برای کارم احتیاج دارم.

  • بامبوی خوشحال

۲۱ تیر ۰۳

۲۱
تیر

۱. باید اعتراف کنم به واسطه ی اتفاقاتی که طی دو سال اخیر گذروندم، دیدم به برخی عقاید و آدمها و تفکرات خیلی سختگیرانه و رادیکال بود. تجربه ی طبابت در منطقه محروم و کلینیک، من رو تغییر داد و هرتفکری هرچقدر هم عجیب و حتا خرافاتی باشه رو سعی کنم احترام بگذارم یا لااقل گذر کنم. این اولین دستاورد ۴۰۳ برای من هست . 

۲. تصمیم داشتم هرگز کار زیبایی انجام ندم اما ناخواسته دارم به سمت و سوی ونیر کامپوزیت و لمینیت حرکت میکنم. البته با احتیاط فراوان. در انتخاب بیمار خیلی دقت میکنم و اگر احساس کنم ذره ای مشکل روانی داره درمان رو انجام نمیدم. در شان خودم نمیدونم لمینیت های شبیه آدامس شیک و کاسه توالتی بسازم ولو اینکه درآمدش خیلی زیاد باشه .

۳. شبکه پیشنهاد داده که عصرها درمونگاه رو اجاره کنم و در همین طرحدونی طبابت کنم . نمیدونم بپذیرم یا نه. شورا و بخشدار و امام جمعه هم به دیدنم امدند که این کار رو بکنم. نمیدونم میصرفه یا نه‌ . اگر بشه، از هرروز در جاده بودن و رفتن به شهرستان خلاص میشم.

۴. طوری بدون دوست شدم که واقعا عجیبه. از همه کس دور موندم و تنها. 

۵. حلیم یا هلیم واقعا زیباست. چندین سال در مشهد بودم و از حلیم دور بودم و تن به ذلت شله مشهدی ندادم . حلیمهای اینجا پاداشیه به وفاداری منی که ۷سال لب به شله نزدم.

۶. از بچگی عاشق آثار مرحوم مغفور، مهستی بودم. ولی "بیا بنویسیم" قشنگ ترین و خواستنی ترین اثرش هست برای من. خستگیهام رو به در میکنه.

۷. یکم عجیبه اما واقعا کارکردن برای مریض اقا سخت تر از خانمهاست‌ . کلی ترس و آخ و استرس دارند. مردان قبلا به جنگ میرفتند، با دایناسورها و ماموت ها مبارزه میکردند اما حالا سوهان اعصاب من هستند. برای من، کار کردن برای یک مرد، سخت تر از کارکردن برای اطفال شده:)

۸. خانم بارداری با درد دندان اومده بود و چون هزینه عصب کشی رو نداشت میخواست بکشه. دندونش رو با احتیاط کشیدم و داخلش رو خالی کردم و شستشو دادم و ریشه اش رو پر از آمالگام کردم و مجددا داخل حفره قرارش دادم. در کمال ناباوری جواب داد و خیلی خوشحالم . این یک کار خیلی تخصصی و البته نیازمند مواد و تجهیزات هست که من با امالگام موفق شدم. 

۹. رفتیم به طبیعت تا خرس و پلنگ رو از نزدیک ببینم. اما نبودند و یک عالمه کره خر وحشی دیدیم.

۱۰. برای دوتا دختر سندروم داون کار کردم و تجربه ی خیلی خوبی بود. 

  • بامبوی خوشحال