گاه نوشت های یک بامبوی خوشحال

آخرین مطالب

۱. گاهی اوقات هم بیماران ارث پدرشون رو میخوان :)) . خانمی اومد و گفت " شوهرم گفته دندون پسرم رو بکشید" ( چشم ارباب میکشم)

معاینه کردم و دندون ۶ دائمیش بود و گفتم قابل کشیدن نیست و باید برید شهر عصب کشی کنید و کشیدنش از نظر قانونی و اخلاقی برای من مقدور نیست.

کلی جر و بحث کردند و رفت. چند دقیقه بعد شوهرش چند سنگ که به اندازه ی آجر بودتد پرت کرد و شیشه های اتاقم شکست اما به کسی ضربه ای نخورد خوشبختانه.  تجربه ی جالبی بود. از مردم کم سواد و محروم نمیشه انتظار زیادی داشت و ناراحت نیستم. اما اینکه شبکه برای من اقدامی نکرد و خودم پلیس رو خبر کردم ناراحتم کرد. کوته نظرهای پدر سوخته.

۲. سه روز لج کردم و سر کار نرفتم تا حساب کار دست شبکه بیاد . شبکه انقدر گداصفت و بیشعوره که حتا گاهی دستکش و ماسک هم نیست. دستگاه اتوکلاو خداب شده بود و زنگ زدم به یکی از خیرینی که در مشهد کمکمون میکرد و هزینه ی تعمیرش رو تقبل کرد ‌باورش سخته اما شبکه میگفت اشکال نداره و با اسپری ضدعفونی کن و استفاده کن .

۳. من خیلی کمالگرام و درمانهایی که انجام میدم باوجود اینکه سعیم اینه کاملا اصولی و درست  باشه اما هنوز کاملا راضیم نمیکنه و دنبال بهتر شدنم. با این حال، هرروز چندین بیمار رو میبینم که دندانپزشکان دیگه درمانشون رو انجام دادند و افتضاح و داغون و اشتباست . سوالم اینه واقعا وجدانشون نیشگون نمیگیره؟ 

۴. رئیس درمونگاه و همسرش طلاق گرفتند و درمونگاه تعطیل شد چون جزو مهریه است.

از امروز باید به درمونگاه جدیدی برم که در پایین شهره و مگس پر نمیزنه. به هر حال روزی رسان خداست و فدای سرم.

۵. من آدم حسابی هایی رو دیدم که مشروب بخورند. بهترین مشروب رو دارند و هرچندوقت یکبار چندشات مینوشند. اما هیچ آدم درستی رو ندیدم که بخوره و زیاد از حد بخوره. اینجا دیشب تا صبح غلغله بود چون همه با دبه عرق سگی خورده بودند و مسموم شده بودن و تا صبح پزشک بیچاره در پی درمانشون بود .

۶. به قدری برای رفت و آمد روزانه به شهر زجر میکشم که  فقط خدا میدونه. 

۷. برای دختر آخوند روستا حرفهای بدی منتشر کردند و با لذت بهش پر و بال میدن. من از اخوندها و اخوندکها متنفرم اما با این حال حالم بد میشه که چنین رفتارهایی میبینم و میشنوم. محیط کوچک زود مسموم میشه.

۸. خودم رو بیمه ی مسئولیت کردم. کارشناس بیمه اومده بود و شرایط رو توضیح میداد و گفتم الان هزینش رو بدم باید تا آخر ماه به خدا توکل کنم و متاسفانه خدا خیلی در مسائل مالی دخالتی نمیکنه. بعد از چند دقیقه بیمارم گفت" یک چیزی اجازه دارم بگم؟ گفتم بفرمائید ." گفت هرروز صبح آیه ۱۱۴ سوره ی مائده رو بخونید زندگیتون پر از ثروت میشه"

۹. نکته ای که واسم جالبه اینه که وقتی برای دهگردشی میرم و دندون بچه هارو معاینه میکنم، والدینشون ازم در حال معاینه ی بچه عکس میگیرند . چرا واقعا رو نمیدونم. 

۱۰ . میو

  • بامبوی خوشحال

۱. بعد اینهمه سختی هنوز هم مشکل دارم سر اینکه از بیمار در کار شخصی خودم، هزینه ی درمان رو دریافت کنم و آزارم میده . انگار نه انگار که اینجا مطبه و انگار نه انگار که خودم نیاز دارم و البته مزد کارمه . روزی چند صد تومن کمتر میگیرم از بیمارا و امروز مدیر کلینیک تذکر داد .

۲. دختر کنکوری ای به درمونگاه اومده بود که فکش در رفته بود. فکش رو جا انداختم و امروز دوباره اومد که فکش در رفته . بحثش مُفصله اما دلیلش استرس بود .دوهفته دیگه کنکورش بود و ارجاع دادم به روانپزشک. حیف که نمیشد وگرنه دلم میخواست بگم ته این راهی که داری میری من ریدم دختر جون. خبری نیست . 

۳. ساعت حوالی ۲۳ است و تازه رسیدم روستا. هوای اینجا فوقالعادست. هنوز کولر روشن نکردم و شبها انقدر سرده که باورش سخته.  ذره ای توان ندارم و احتمالا گرسنه بخوابم. با این حال همچنان کار تنها پناهمه. به قول سریالای بی مزه ی صدا و سیمای ج ا، من با کارم ازدواج کردم.

۴. تجربه ثابت کرده، بیمار هرچقدر گولاخ و گنده و ترسناک تر، ترسش از دندونپزشکی بیشتر :)

گنده لات منطقه که کلی نوچه داره برای کشیدن دندونش اومده بود . طوری موش شده بود و از امپولم میترسید که باورنکردنی بود . دلخوشیم اینه که امپولام درد نداره .

۵. اولین خراب کاری دوران کاریم امروز رقم خورد و خیلی ناراحتم. دندون شیری دخترکی رو میکشیدم که کولی بازی در آورد و جوانه ی دندان دائمیش آسیب دید احتمالا. بلافاصله خودم رو بیمه ی مسئولیت کردم و امیدوارم رقم نخوره دیگه.

۶. دیگه واقعا حالم از دندون کشیدن به هم میخوره. انگشتام زبر شده و تاول زده از بس دندون

کشیدم در روستا. میتونم بپیچونمشون و چندتا بیشتر نکشم اما عذاب وجدان میگیرم. دیگه طوری شده هر دندونی زیر یک یک دقیقه و خیلیها زیر ۳۰ ثانیه در میان . 

۷. از استانی که هستم راضیم اما دلم برای مشهد تنگه. محیط کوچک علیرغم خوبیها و زیباییهاش، برای من کافی نیست و نمیتونم رشد کنم. دقیقا یکسال دیگه مونده که برگردم .

۸. نوبتام در کلینیک تا بهمن پر شده و با این حال هنوز در کیس سلکشن لنگ میزنم. اینکه به هیچ مریضی نه نمیگم خوب نیست. باید مریض های آسون و خاص رو انتخاب کنم و بقیه رو رد کنم اما هنوز نمیتونم .

۹. تا عمر دارم‌مدیون اساتیدم هستم . دانشکده دندان مشهد واقعا در بهترین سطح هست. کارهایی رو به ما آموختند که دندونپزشکای اینجا حتا نمیدونند.

۱۰. نمیدونم چی شد اما تنفرم از اطفال فروکش کرد و کلی کار اطفال میکنم و دیگه اذیت نمیشم و اتفاقا حال میده سربه سرشون میزارم حین درمان .

۱۱. کودک همسری در روستا واضحه. دختر ۱۷ ساله بچه ی دوساله داشت و شوهرش ۳۳ سال بود. 

۱۲ ‌ . به عروسی مردم اینجا دعوت شدم و متفاوت ترین عروسی عمرم بود. لباس محلی شون رو پوشیدم و رسومشون رو به جا آوردم. حس کردم سرخپوستم .

۱۳. گیلاس تموم شد و فصل شاتوت و زردآلوئه . نمیدونم بخاطر زندگی در شهر بزرگه یا چی اما هنوز هم متعجبم که مردم چقدر مهمان نواز هستن و انقدر میوه و.. برای من میارن. 

۱۴. شوخی روستاییا اینجوریه که فلانی خواب بوده و دوستانش به پلکهاش چسب قوی زدن:)) 

آورده بودنش درمونگاه و پزشک مرکز فرستادش شهر. 

۱۵. طبیعت اینجارو باید با معشوقه قدم زد و حرفهای واقعی زد و در آغوش کشید تا دنده های یکی بگه تق و بشکنه. 

  • بامبوی خوشحال

۱.یکی از توصیه هایی که بعد از کشیدن دندان میکنم، اینه که بعد از یک ساعت، بیمار بستنی بخوره.

به خانم میانسالی گفتم. پرسید : "کیم باشه اشکالی نداره؟"

۲.دستیار جدیدم دختر خیلی باهوش و بااستعدادیه اما امان از عزت نفس. استرسهای زندگی با والدین سمی انقدر در تار و پودش ریشه دوونده که حتا برای پوشیدن یک دستکش استرس میگیره . 

۳. اگر محقق بودم، حتما در پی یافتن پاسخ این سوال میبودم که چرا شیوع هیزی در مردان متاهل حوالی ۴۰ سال، انقدر بالاست؟ 

چندنفر پشت رسید پرداخت، شماره اشون رو نوشتن و به دستیارم دادن که همه شون میانسالند. 

۴. صبح با عجله خواستم کفشم رو بپوشم . پام رو بردم داخل کفش و یک عقرب از داخلش بیرون جهید. شانس آوردم که جهید و نموند وگرنه پام همچون دلم میشد . با قابلمه گرفتمش و داخل پلاستیک نگهداری کردمش یک شب . صبح به خانم دکتر گفتم منم پت گرفتم بالاخره. با چشمان قلبی پرسید چیه؟ و نشونش دادم :))

۵. خانم مسنی اومد تا همه ی ریشه های باقی مونده اش روبکشه . تماما ریشه بودند بحز دو دندان قدامی (پیش) فک بالا که خیلی سالم و خوشگل بودند و شبیه خرگوش بود . ازش پرسیدم، گفت ردزی چهار بار مسواک میزنم که سالم بمونن و بتونم باهاشون چادرم رو نگه دارم . 

۶. ولی این رو نفهمیدم که چرا منِ دل شکسته و نیمه جون، انرژیم هزار برابر از خیلیها بیشتره. تد لسوی درونم فکر کنم داره مجددا جون میگیره . امیدوارم .

۷. هرچقدر کار میکنم و خواهم کرد، جمع نمیشه که یک ماشین لگن بخرم . بر پدرتون لعنت پشمالوهای شپشو.

۸. مردم اینجا به قالیباف (رییس طویله ی مجلس) میگن فرشباف :))

  • بامبوی خوشحال

شرح احوال.

۲۰
خرداد

پناهنده شده ام به کار فراوان. نه برای پول و ثروت؛ برای فرار از فکر و خیال. شبهایی بود که از کتابخانه به خوابگاه برمیگشم و پسرسهمیه ای در حاشیه ی خیابان صارمی، در داخل ماشینش نیازهای جنسیش را با افرادی که کنار خیابان می ایستادند برطرف میکرد . اخرهفته ها از خانوادم و پول و استراحت میگذشتم و درس میخواندم. دختر سهمیه ای هم ورودی، پارتی های مختلفی را میگذراند و شنبه ها از پارتی هایی که رفته بود و الکلهایی که نوشیده بود تعریف میکرد. همینها و امثالشان لحطه شماری میکنند ۴مرداد شود که متخصص! این مملکت شوند .کسانیکه ذره ای صلاحیت علمی و شخصیتی نداشته و نخواهند داشت .کسانیکه من هرچی دویدم و بدوم به آنها نمیرسم. چنان احساس گندی ازین چیزها دارم که قابل بیان نیست . غمها در کمین اند و کافیه ثانیه ای بیکار باشم تا زیر مشت و لگدشان، خون بالا بیاورم . زودتر از انچه که فکرش را میکردم اسم در آوردم و در شهر! طرح و شهرستان محل کار، صبح و عصر ، تراکتور وار مشغول کارم و تا حوالی آبان وقتهایم پر شده . کار رو برای لذت میخواستم نه فرار از فکر و خیال ‌ . مادرم باورش نمیشود که منِ بد اخلاق بی حوصله، چرا در بین بیماران به خوش اخلاقی معروفم! خودم هم باورم نمشود که برای کودکان غرغرو و گاهی بدجنس، کار میکنم و اذیت نمیشم . 

دستیارم نمیدانم ماه چندم بارداریش است و حسابی سنگین و گرد شده‌ و حکم زدند که برود مرخصی. شورای شهر! گفت دخترکی بدسرپرست را به جایش میفرستیم. دختری ۱۹ ساله ی هنرمند امد. با اینکه حوصله ام ته کشیده اما قبولش کردم تا هم کارهارا انجام دهد هم دستیاری را یاد بگیرد تا بتواند فرداروز، در مطب ها کار کند و درامد کسب کند و از خانه و خانواده ی عوضی، راهش را جدا کند. 

روزی یک وعده غذا میخورم و میلم نیست. قوت غالبم گیلاسهای درشت و آبداری است که برایم آورده اند. کرمو نیستند و سالم اند. این روزها آدم و گیلاس بدون کرم کم یافت میشود.

دو مرکز رادیولوژی شهرستان، برایم سرنسخه و تقویم و باقلوا و قهوه و یک کارتون! تابلرون فرستاده اند تا بیمارانم را به مرکز آنها بفرستم اما من به مرکزی که ارزانتر هست میفرستم .

برای دخترکان اینجا میشود غزلها سرود و منظومه ها نوشت. چشمان پیاله ای و رنگی، موهای حنایی یا بور و خوشحال. امروز از یکی پرسیدم میخواهی چکاره شوی؟ گفت پلیس زن. در دلم گفتم حیف تو و چشمان و نجابتت که سرباز این مملکت باشی .

مردمان اینجا خیلی شبیه همند و تصورم این است که یک قیافه ی تیپیک را چندبار در روز میبینم .

هر روز وزنم را در ترازوی خانم ماما چک میکنم و چربی ها درحال رفتنند. مردم اینجا به ماما میگویند " ماماچه " و او از این کلمه متنفر است. با هر بار شنیدن کلمه ی ماماچه نیشم باز میشود.در طی دوسال گذشته،چهار دندانپزشک ازینجا فرار کرده اند . شبکه ی بهداشت و درمانش نمونه ی کوچکی از ج ا است. خانم پزشک جدیدی به مرکز اضافه شده که اهل تهران است و غریبی میکرد و از تلخی روزگار گله مند که چرا درین ناکجا آباد باید خدمت کند. از خوبیهای اینجا گفتم و از بکر بودنش‌ و ازینکه اینجا سوییس مناطق محروم است . روی میزش، کتابی از نیما یوشیج هست و هربار که بحثمان گل میگیرد، سیل بیماران روانه میشوند . اینجا نان بربری شان خیلی دراز است و تا زمین میرسد و دانه ای ۲هزار تومان است. صبحها میرفتم میگرفتم که نانوا گفت دیگر نروم و عباس برایم می آورد‌. عباس اسم پسرش است.

بلااستثناء، بیماری نیست که امده باشد و انتی بیوتیک (بقول خودشان چرک خشک کن!) مصرف نکرده باشد . هرچه میگویم هیچ تاثیری بر عفونت دندان و دردش ندارد و صرفا معده و روده و کلیه خود را نابود میکنید، گوششان بدهکار نیست و موقع رفتن ، درخواست تجویز کپسول دارند .

عده ای هم خودشان دندانشان را درمان میکنند. روغن ترمز میریزند داخل دندان. بعضی با سیم داغ، دندانشان را درمان میکنند!

یک نادندانپزشک تجربی هم هست که به خانه های مردم میرود و دندانشان را میکشد. در کثیف ترین و عفونی ترین حالت ممکن. هرکدام را نتوانست و خراب کاری کرد، بیماران را برای من میفرستد! دیروز به معاون دانشگاه اطلاع دادم . بیمارانی که از طرف او ارجاع!! شده بودند را هم پذیرش نکردم. در کمال ناباوری ، امروز دستگیر شده . دلم خنک شد. 

پرسنل خوبند اما زیادی به خود اجازه ی دخالت در مسائل شخصی ام را میدهند‌ . تکنسین اورژانس گفت" دکتر! خانم دکتر فلانی رو براتون بگیریم دیگه" . چنان برخوردی کردم که هیچوقت، هیچکس دیگر به خود اجازه ی چنین دریوزگی ای را در مرکز نداشته باشد ‌ . 

عصرها تپش قلب دارم و اسیرم به فکر و خیالها و افسوس. در این لحظه باید اعتراف کنم بزرگترین نقطه ضعفم، مووآن کردن است. مووآن از اتفاق، رابطه، زخم و هرچیز دیگر .

 

  • بامبوی خوشحال

۱. تقریبا همه ی بچه هایی رو که با شکایت درد دندون میارن، پوسیدگی به عصب رسیده و باید دندون شیری شون عصب کشی بشه. امکانات و مواد طرح برای این کار موجود نیست و فهموندن این نکته که نباید این دندونهارو کشید انقدر سخته که گاهی دلم میخواد سرم رو به دیوار بکوبم. امروز عصبانی شدم و به مادر بیمار گفتم تو دکتری؟ .

کشیدن دندان شیری در سنین پایین باعث میشه جا برای رویش دندونهای آسیاب کوچک کم باشه و نتیجتا در آینده لبخند نازیبایی بوجود بیاد. 

البته برای دختر بچه ها راهی پیدا کردم. به والدینشون میگم بچت دختره باید لبخند و دندوناش خوشگل باشه اگر الان بکشم دندوناش به هم میریزه. 

۲. جوانی ۲۳ ساله با درد و تورم اومده بود . از چهره اش مشخص بود که معتاده. چوپان بود. انقدر کشیده بود که دندوناش مثل پنیر نرم شده بودند.انقدر مصرف کرده بود که بی حسیم اثر نمیکرد و گفتم روز دیگری بیا. خواهش و التماس کرد که بکشم و درد احتمالی رو تحمل میکنه.  خدا کمک کرد و در کمتر از یک دقیقه کشیدم و کلی ذوق کرد.

امروز با چند کیلو گوشت اومده بود. گوشت چی؟ خارپشت (تشی ) . میگفت دیشب کشتمش و تمیز کردم واست آوردم. گویا خیلی گرونه و چندمیلیونه . ناچارا پذیرفتم اما بدمزاجتر ازینهام که چتین چیزی رو بخورم و به یکی از پرسنل دادمش.

۳. روپوشم رو از جالباسی آویزون میکردم که دستیارم گفت این کار رو نکن و با خودت ببر. پرسیدم چرا؟ گفت ممکنه بعضیا دعا بریزند روش. عجیبه.. واقعا عجیبه:))

۴. از کارشناس بهداشت امار ایدز و هپاتیتی های چند روستای اطراف رو جویا شدم. هفت هپاتیتی و دو HIV وجود داشت. گفتم باهاشون تماس بگیره برای معاینه رایگان به مرکز بهداشتی که برای دهگردشی میرم بیان. به همه اطلاع داده بود بجز یک مبتلای HIV. پرسیدم چرا؟ گفت" ولش کن دکتر، اون خرابه". فاتحه ی مدرکش رو خوندم و گفتم تو که تحصیل کرده ای چنین میکنی وای به حال بقیه؟

۵. بعضیها با اسب میان مرکز بهداشت و شنیدن صدای نعل و شیهه ی اسب در حین کار تجربه ی خیلی جالبیه. 

۶. بخشنامه جدید اومده که روزی بیشتر از سه دندان نکشید اونوقت من روزی حدود ۳۰ تا دندون میکشم!به جهنم که چندرغاز کارانه تعلق نمیگیره. بدم میاد آدمای دردمند با ناامیدی برگردند.

۷. هربار به دستیارم میگم سرم بِده، فورا خیلی جدی میپرسه که" خودشو بدم یا آبشو؟" و من هربار با خنده میگم آبشو بده. در گویششون منظورش این هست که خودم سرم میریزم روی ناحیه یا اون بریزه؟ .

۸. پیرمرده با خانمش اومده بودند که حاج خانم دندون بکشه‌ . برای تجویز دارو پرسیدم فامیل حاج خانمت چیه؟ گفت نمیدونم فراموش کردم. با خنده گفتم یکم دیر نیست برای بلد نبودن فامیل زنت؟ . بعد رفتنشون دستیارم گفت یکماه پیش ازدواج کردن.

۹. دوتا اسم قشنگ دیگه کشف کردم. زن ۴۰ ساله ای اسمش "حیات" بود. پرسیدم خواهر داری؟ گفت آره اسمش "نباته" .

۱۰. دلم برای غذای درست و حسابی تنگ شده. اینجا حتا یک رستوران هم نیست. 

۱۱.  روستایی در نزدیکی هیت که مردمش خیلی منزوی ان. وقتی برای درمان به مرکز بهداشت اینجا میان، کسی بهشون حس خوبی نداره. علت رو از راننده ام جویا شدم، انگشت اشاره اش رو نشون داد و گفت: " اینا انقدر دم دارن اقای دکتر. امام حسین‌نفرینشون کرده دم در آوردن" . 

۱۲. یکی از روستاها، تمام ساکنینش سید هستند! اما گویا فقط یک سید هست که کارش خیلی درست بوده . میگن کفشاش جفت میشده. میگن ج ا و خمینی و سرنگونی شاه رو پیشبینی کرده و طبق پیشبینیهاش، بزودی یک زن میشه رییس جمهور. هنوز مردم روی قبرش برای زیارت‌میرن و حاجت میخوان و حاجت میگیرند! . جای عجیبیه روستا :)

۱۳. بزرگترین خط قرمزم در کار، کنترل عفونته. چیزی که در دانشگاهمون خیلی جدی گرفته میشد. 

اینجا اما هیچکسی براش مهم نیست. گاز استریل رو با دست بدون دستکش برداشت و به من داد. دعواش کردم. با ناراحتی گفت" مگه دست من حرومه؟" .  باورم نمیشد فرق حروم، ضدعفونی و استریل رو نمیدونن. نتیجه اینکه از نو دارم دستیار تربیت میکنم. 

 

  • بامبوی خوشحال